محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4040
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مفقود شود مردم ربنجن يكصد بدهند و نصر بن سيار را براى دريافت مال الصلح گماشت ، پس از آن سورة بن حر را عزل كرد و نصر بن سيار را عامل كرد ، سليمان بن ابى السرى را نيز عامل كش و نسف كرد ، بر جنگ و خراج . گويد : حرشى سر ديواشنى را سوى عراق فرستاد و دست راست وى را طخارستان پيش سليمان بن ابى السرى فرستاد . گويد : خزار ، بر جايگاهى بلند بود ، مجشر بن مزاحم به سعيد بن عمر حرشى گفت : « مىخواهى كسى را به تو نشان دهم كه آن را بىنبرد بگشايد ؟ » گفت : « آرى » گفت : « مسربل بن خزيت ناجى » گويد : پس سعيد مسربل را آنجا فرستاد ، مسربل دست شاه خزار بود ، نام شاه سبقرى بود و مسربل را دوست داشتند وى به شاه خبر داد كه حرشى با مردم خجنده چه كرده بود و او را بترسانيد . گفت : « راى تو چيست ؟ » گفت : « راى من اين است كه با امان تسليم شوى » گفت : « با عامهء مردم كه به من پيوستهاند چه كنم ؟ » گفت : « آنها را نيز جزو امان خويش مىكنى » گويد : « پس با آنها صلح كرد و او را با ولايتش امان دادند » گويد : حرشى سوى مرو بازگشت ، سبقرى نيز با وى بود و چون به اسنان رسيد ، و مهاجرين يزيد حرشى پيش وى آمد كه به دو دستور داد برذون پسر كشانى شاه را پيش وى آرد ، سبقرى را بكشت و بياويخت ، اماننامه اش نيز با وى بود . به قولى اين دهقان پسر ماجر بود كه پيش ابن هبيره آمد و امانى براى مردم سغد گرفت و حرشى وى را در كهندژ مرو محبوس كرد و چون به مرو رسيد او را پيش خواند و بكشت و در ميدان بياويخت و رجز گوى شعرى گفت به اين مضمون :